|
شعر زبانش را در لابلای کاغذهای زیرزمین
مدفون میکند!
تبسم آواری است
بر
پلک نجابت!
و دستی که بی گدار بر دوست داشته ها
نقش رد میزند!
چشمانی که به خاطر ندیده ها
به تیرگی شب میگریزند!
و خدایی که مدام غصه میموجد در گلویش1
هرشب دلی پر میریزد از اوج!
میشکند در اشک
دنیا میشود برکه ای برای چند لحظه هوس!
ثانیه ها پارو میشوند
در هیجانی که جهت گم کرده....!
گفته بودند گناه تاریک است
دنیا شب شده از بی گناهی!
کبریتم کجاست!
سی گارم ناتمام خاموش است......!!!
طبقه بندی:
شعر،
|